بازار رها، نظارت غایب؛ وقتی «وجدان» نسخه دولت برای سفره خالی است
این روزها خرید مردم دیگر شبیه یک انتخاب نیست، شبیه محاسبه خسارت است؛ مردم وارد فروشگاه یا مغازهها میشوند تا ببینند امروز کدام کالا از سفره حذف میشود نه اینکه چه چیزی اضافه شود. برچسبهای قیمت مدام عوض میشوند و ذهنها خسته از مقایسهای که هر بار به شکست میانجامد. زندگی روزمره به واکنشهای لحظهای فروکاسته و امنیت معیشتی به خاطرهای دور تبدیل شده است. این روایت یک روز خاص نیست، روایت هر روز مردم است.
در خانهها مرغ تنها دیگر یک غذای ساده نیست، نماد بینظمی بازار است؛ مرغ کامل ارزانتر از اجزای آن، حقوق و درآمد ثابت و هزینههای متحرک، و تصمیمهایی که هیچ تناسبی با واقعیت زندگی ندارند. مردم از گرانی عبور کردهاند و به مرحله تحقیر رسیدهاند، تحقیر با مقایسههای بیربط و وعدههای بیپشتوانه. اینجا مسئله فقط قیمت نیست، مسئله بیپاسخ ماندن است.
به گزارش بازار کسب و کار وقتی اجزای مرغ از خود مرغ کامل گرانتر میشود، منطق بازار زیر سؤال میرود و این سؤال مطرح میشود که کدام بخش زنجیره رها شده است. آیا تولید مشکل دارد یا توزیع یا نظارت اساساً وجود خارجی ندارد؟ این وضعیت نه اتفاقی است و نه مقطعی، بلکه نتیجه سالها بیتصمیمی و بیمسئولیتی است. مردم حق دارند بپرسند این آشفتگی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند.
اظهارات وزیر جهاد کشاورزی درباره ارزان بودن قیمتها نسبت به دیگر کشورها، خشم اجتماعی را تشدید کرده است. آیا درآمد خانوار ایرانی هم با آن کشورها قابل قیاس است؟ آیا میتوان قیمت را جدا از قدرت خرید سنجید و انتظار داشت مردم قانع شوند؟ این نوع مقایسهها نه کارشناسی است و نه صادقانه، بلکه نوعی توجیه آشکار است.
وقتی نسخه دولت برای بازار «وجدان فروشنده» است، این پرسش جدی مطرح میشود که نقش حاکمیت دقیقاً چیست. اگر وجدان قرار است تنظیمگر باشد، این همه دستگاه اجرایی و نظارتی چرا وجود دارند؟ چرا بودجه میگیرند اما اثرشان در زندگی مردم دیده نمیشود؟ این واگذاری مسئولیت، چیزی جز شانه خالی کردن از وظیفه نیست.
مسئولانی که در شعار خود را نوکر مردم مینامند، چرا در عمل در جایگاه ارباب میایستند؟ چرا تصمیمها بدون لمس واقعیت معیشت مردم گرفته میشود؟ چرا زبان سیاستگذاری از بالا به پایین و بیاعتنا به تجربه زیسته جامعه است؟ این فاصله، ریشه بیاعتمادی امروز است.
بازار حتی پیش از اجرای افزایش قیمت بنزین واکنش نشان داد و این یعنی اعتماد به گفتههای رسمی از بین رفته است. مردم دیگر منتظر مصوبه نمیمانند، چون تجربه آموخته که گرانی جلوتر از تصمیم میدود. این شکاف میان حرف و واقعیت، هزینهای سنگین برای جامعه ایجاد کرده است. چه کسی مسئول این بیاعتمادی است؟
با اعمال نرخ سوم بنزین، سرعت افزایش قیمتها بیشتر شد و وعده «بیتأثیر بودن» عملاً فرو ریخت. اگر این افزایش بیاثر است، چرا قیمتها شتاب گرفتهاند؟ چرا هزینه حمل، تولید و توزیع ناگهان بهانه افزایش قیمت شده است؟ این تناقضها پاسخ میخواهند نه تکرار شعار.
گزارشهای مردمی به تحریریه بازار کسبوکار نشان میدهد برخی اقلام در یک روز چند قیمت متفاوت دارند. این یعنی نه قانون مشخصی حاکم است و نه نظارتی بازدارنده. بازار به میدان آزمون و خطا تبدیل شده و مردم قربانی این بیثباتی هستند. آیا این وضعیت قابل انکار است؟
برخورد دستگاههای نظارتی عمدتاً متوجه فروشندگان خرد است؛ همان حلقه ضعیفی که خودشان هم قربانیاند. جریمههای مقطعی و فشارهای رسانهای، فقط صورت مسئله را پاک میکند. ریشهها دستنخورده باقی میماند و بحران بازتولید میشود. این شیوه برخورد، عادلانه است یا آسانترین راه؟
هر از گاهی نمایش برخورد با چند فروشگاه زنجیرهای بزرگ پخش میشود، اما بعد از خاموش شدن دوربینها، همه چیز به روال سابق بازمیگردد. مردم میپرسند نتیجه این نمایشها چیست؟ چرا اثر پایدار در قیمتها دیده نمیشود؟ چرا مسببان اصلی همچنان در حاشیه امناند؟
چرا هیچگاه سراغ تصمیمسازان اصلی نمیروند؟ چرا کسانی که سیاستهای غلط اتخاذ کردهاند، پاسخگو نیستند؟ چرا هزینه تصمیمهای اشتباه از جیب مردم پرداخت میشود؟ این چرخه معیوب تا کی قرار است ادامه یابد؟
بازار امروز ایران چندنرخی، بیثبات و فرساینده است و مردم هر روز با عدم قطعیت زندگی میکنند. برنامهریزی خانوار عملاً ناممکن شده و امنیت روانی از بین رفته است. این وضعیت فقط اقتصادی نیست، اجتماعی و روانی است. آیا کسی به این ابعاد فکر کرده است؟
کوچک شدن سفره مردم دیگر یک تعبیر نیست، یک واقعیت روزمره است. حذف تدریجی کالاها از سبد خرید، نشانه فروپاشی آرام معیشت است. مردم از رفاه عبور کردهاند و به حفظ حداقلها رسیدهاند. این عقبگرد را چه نهادی پاسخ میدهد؟
وقتی مسئولان از عادی بودن شرایط میگویند، مردم از خود میپرسند این عادیسازی به نفع چه کسی است. آیا واقعیت بازار دیده میشود یا انکار میشود؟ آیا گزارشهای مردمی اهمیتی دارد یا فقط آمار رسمی معیار است؟ این شکاف ادراکی خطرناک است.
بیتوجهی به اثرات روانی گرانی، جامعه را فرسوده کرده است. ناامیدی، خشم خاموش و بیاعتمادی در حال انباشته شدن است. این پیامدها دیر یا زود خود را نشان میدهد. هشدارها چرا جدی گرفته نمیشود؟
در گرگان مردم میگویند قیمتها ثبات ندارد و خرید روزانه به قمار تبدیل شده است. شهروندان از چندنرخی بودن کالاها حتی در یک مغازه گلایه دارند. این بینظمی، اعتماد را از بین برده است. مردم میپرسند نظارت دقیقاً کجاست؟
شهروندان گرگانی میگویند فروشندگان هم سردرگماند و هر روز با قیمت جدید از عمدهفروش مواجه میشوند. این سردرگمی به مصرفکننده منتقل میشود و فشار را دوچندان میکند. هیچ مرجع پاسخگویی روشنی وجود ندارد. این بلاتکلیفی آزاردهنده است.
مردم گرگان معتقدند نظارتها مقطعی و نمایشی است و فقط در اوج رسانهای شدن فعال میشود. بعد از آن، بازار دوباره رها میشود. این رفتوبرگشتها اعتمادساز نیست. مردم ثبات میخواهند نه نمایش.
شهروندان میپرسند چرا صدای آنها در تصمیمگیریها شنیده نمیشود. چرا تجربه زندگی واقعی مردم وارد سیاستگذاری نمیشود؟ چرا فاصله میان مرکز تصمیم و حاشیه زندگی اینقدر زیاد است؟ این پرسشها بیپاسخ مانده است.
در نهایت مردم گرگان مانند بسیاری از شهرهای دیگر، نه وعده میخواهند و نه مقایسه. آنها ثبات، نظارت واقعی و پاسخگویی صریح میخواهند. خواستهای حداقلی اما دستنیافتنی شده است. این خود یک هشدار جدی است.
مردم میگویند مسئولین اگر نمی توانند نظارت و کنترلی بر بازار داشته باشند میزهای خود را رها کنند و این مسئولیت رو به عهده خود بازار بگذارند آن وقت خواهند دید که وجدان یک فروشنده زمانی که قیمت از مبدا کنترل می شود از اون مسئول بیشتر است چرا که با کناره گیری مسئول بی لیاقت بودجه بیت المال هم صرف مسائل مهمتری خواهد شد تا جلسات و بازدیدهای بیهوده و نمایشی
آنچه امروز دیده میشود نتیجه ترک فعل آشکار دستگاههای اجرایی است. وقتی سیاستگذار مسئولیت را به بازار واگذار میکند، آشفتگی طبیعی است. این وضعیت حاصل نبود اراده برای اصلاح ریشهای است. مسئولیتگریزی به بحران انجامیده است.
مقایسه قیمتها بدون توجه به درآمد، خطای تحلیلی و بیعدالتی اجتماعی است. این مقایسهها فقط شکاف میان مردم و مسئولان را عمیقتر میکند. اعتماد با این رویکرد بازنمیگردد. بلکه سریعتر فرومیریزد.
افزایش قیمت بنزین بدون اقناع اجتماعی، حتی اگر فنی باشد، اثر تورمی و روانی دارد. نادیده گرفتن این واقعیت، به بیثباتی بیشتر منجر میشود. سیاست بدون مردم، سیاست شکستخورده است. این تجربه بارها تکرار شده است.
تمرکز برخوردها بر حلقههای ضعیف زنجیره، نشاندهنده نبود جسارت در برخورد با ریشههاست. وقتی تصمیمسازان پاسخگو نباشند، اصلاح رخ نمیدهد. عدالت نظارتی قربانی مصلحت میشود. نتیجه، تداوم بحران است.
و پرسش نهایی اینجاست؛ دستگاههای نظارتی کجا هستند و چرا اثرشان در سفره مردم دیده نمیشود؟ اگر نظارت مؤثر است، چرا قیمتها افسارگسیخته است؟ اگر نیست، چرا کسی پاسخگو نیست؟ این غیبت، خود بزرگترین علامت ترک فعل است.
بازاری که با شوک اداره شود، با شوک هم فرو میریزد و هزینهاش را مردم میدهند. اقتصاد بدون نظارت، به میدان سودجویی تبدیل میشود. این مسیر پایدار نیست. هشدارها جدی است.
وقتی پاسخ جای خود را به توجیه میدهد، بحران عمیقتر میشود. انکار واقعیت، سیاستگذاری را ناتوان میکند. اعتماد با آمار ساخته نمیشود. با عمل ساخته میشود.
سفره مردم شاخص واقعی حکمرانی اقتصادی است نه نمودارها و مقایسهها. اگر این شاخص رو به افول است، سیاست شکست خورده است. این واقعیت را نمیتوان پنهان کرد. دیر یا زود عیان میشود.
نظارت اگر دیده نشود، وجود ندارد. دستگاههای نظارتی باید اثر خود را در قیمت و ثبات نشان دهند. حضور رسانهای جایگزین اثر واقعی نیست. مردم نتیجه میخواهند.
و در نهایت، تا زمانی که ترک فعلها بیهزینه باشد، بازار اصلاح نمیشود. پاسخگویی باید از بالا آغاز شود. بدون آن، هر وعدهای بیاعتبار است. این واقعیت تلخ امروز بازار است.
مشارکت مردم و خیران مهمترین محور توسعه عدالت آموزشی است

























دیدگاهتان را بنویسید