بزرگترین اشتباه نسل قدیم این است که فکر میکند نوجوان امروز جنگ را مثل او تجربه نکرده است.
پدرها و مادرها (نسل دهه ۵۰ و ۶۰) جنگ را «آنالوگ» تجربه کردند: صدای آژیر میآمد، چراغها خاموش میشد، به پناهگاه میرفتند و بعد از آژیر سفید، به زندگی برمیگشتند.
اما بچههای امروز، در این ۴۰ روز، جنگ را «دیجیتال» و ۲۴ ساعته تجربه کردند. آنها در پناهگاه تاریک ننشستند؛ آنها در معرض بمبارانِ بیامانِ تصاویر، ویدیوهای تقطیع شده، شایعاتِ کانالهای تلگرامی و پیامرسانهای مختلف بودند.
مغز نسل جدید در این ۴۰ روز، حتی یک ثانیه هم «آژیر سفید» را تجربه نکرده است. پس وقتی نوجوان شما میترسد، نگویید: «اینکه چیزی نیست، ما هشت سال زیر بمباران بودیم!»
فرزند شما در آن لحظه به دنبال مسابقه دادن برای اینکه “چه کسی بیشتر زجر کشیده” نیست؛ او فقط میخواهد کسی تأیید کند که: «بله، حق داری، این روزها واقعاً ترسناک بود.»
تجربه او از نظر روانی، به مراتب فلجکنندهتر از تجربه شما در دهه ۶۰ است، چون مغز او زیر بار (اضافهبار اطلاعاتی) له شده است.
حالا که سایه جنگ موقتاً کنار رفته، باید «بدن» و «روان» خانواده را از حالت آمادهباش خارج کنیم.
در این روزهای آتشبس، دنبال مقصر، تحلیلگر یا قهرمان داستانهای گذشته نباشید.
اعضای خانواده شما، همسنگرهای خستهای هستند که ۴۰ روز است درست نخوابیدهاند و در شرایط استرس و اضطراب به سر برده اند.
این روزها مهمترین کاری که خانوادهها میتوانند انجام دهند، برگرداندن حس امنیت به بدن و روان خود و فرزندانشان است.
فقط کافی است به جای مقایسه کردن دردهایمان، به هم حق بدهیم و فرقِ بین «خانه» و «خط مقدم» را درک کنید.
در نهایت، آنچه خانوادهها را بعد از هر بحران دوباره کنار هم نگه میدارد، همدلی واقعی است؛ اینکه بفهمیم هر کس، با هر سن و تجربهای، راه مخصوص خودش را برای ترسیدن، تطبیق پیدا کردن و آرام شدن دارد. همین پذیرش ساده، نقطه شروع ترمیم روان خانواده است.
واکنش بازار جهانی کشاورزی به احتمال توافق ایران و آمریکا

























دیدگاهتان را بنویسید